محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3375
تاريخ الطبرى ( فارسي )
خويش را رها كردند و او چهار نيزه را با خود مىكشيد تا وارد قصر شد . گويد : ابن خازم ، غزوان بن حر عدوى را پيش زهير فرستاد و گفت با وى بگو : « اگر امانت دهم و يكصد هزار بدهم و ملك باسان را طعمهء تو كنم ، نيكخواه من مىشوى ؟ » زهير به غزوان گفت : « واى تو ! چگونه نيكخواه قومى شوم كه اشعث بن ذويب را كشتهاند ؟ » گويد : و چون محاصرهء آنها به درازا كشيد كس پيش ابن خازم فرستادند كه بگذار برون آييم و پراكنده شويم . ابن خازم گفت : « نه ، مگر اينكه به حكم من تسليم شويد » گفتند : « به حكم تو تسليم مىشويم » زهير به آنها گفت : « مادرتان عزادارتان شود ، به خدا همه تان را مىكشند ، اگر دل به مرگ دادهايد محترمانه بميريد ، همگى برون مىشويم يا همه مىميريد يا بعضىتان نجات مىيابند و بعضى هلاك مىشوند ، به خدا اگر چنان كه بايد به آنها حمله بريد راهى به وسعت راه مربد براى شما خواهند گشود ، اگر خواهيد من پيش روى شما باشم و اگر خواهيد پشت سر شما باشم » گويد : اما گفتهء او را نپذيرفتند كه گفت به شما نشان مىدهم آنگاه با رقبة بن - حر و غلام ترك وى و شعبة بن ظهير برون شدند . گويد : پس به قوم حمله اى سخت بردند كه راه گشودند كه برفتند اما زهير سوى ياران خويش بازگشت و وارد قصر شد و گفت : « ديديد كه رقبه و غلامش با شعبه برفتند ، اكنون اطاعت من كنيد . » گفتند : « بعضى از ما تاب اين كار ندارند و اميد زندگى دارند » گفت : « خدايتان لعنت كند ، مىخواهيد يارانتان را رها كنيد به خدا من آن نيستم كه هنگام مرگ بيشتر از شما بنالم . »